|
چند شب پیش کانال ۵ داشت " زیر آسمان شهر" رو نشون میداد .اون قسمتی بود که برزو برادر زن بهروز خالی بند میخواست بره ایستگاه فضایی سولاریس بعدش همه همسایه های خل و چل ساختمونشون ناراحت بودن از غلام شیشلول بند بگیر تا خشایار و...اما ۵ صبح برزو پاشد که بره بی خداحافظی. بهروزو فقط بیدار کرد.رفتن توی حیاط که خداحافظی کنن خیلی دردناک بود ...بعدش بهروز خالی بند کلی ناراحت بود خلاصه قبول کرد و گذاشت که اون بره . بعد رفت بالا...میز صبحانه رو آماده کرد...تا چایی حاضر شه هی راه رفت...راه رفت احساس میکرد خونه بدون اون خالیه....شاید اونو عینه بچش دوست داشت ! بعدش زنش که بیدار شد تعجب کرد.گفت چقدر زود بیدار شدی بهروز خالی بند کلی ناراحت بود نمی دونست چطوری قضیه رو بگه ...میخواست نگه اما زنش هم هی می گفت بگو بگو ! بهروز خالی بند نزدیک بود بزنه زیر گریه گفتش برزو...برزو...بعد زنش گفت برزو چی ؟ بعد همون لحظه برزو از اتاق خوابش شایدم از دستشویی اومد بیرون .فکر کنم در حالی که یه حوله روی شونه هاش بود .بعدش بهروز خالی بند کلی تعجب میکنه و ...بعد برزو بهش گفت نرفتم و پشیمون شدم و اینا ! در کل میخواستم بگم طوری شد که اصلا هیچ کس فکرشم نمیکرد...اینا رو گفتم که بگم این سریال مزخرف طنز چقدر نکته های اخلاقی و مهم و احساسی رو در بر میگیره ...همش خنده و خل بازیای آقا غلام و محتاج و ...نیست...بعضی صحنه هاش واقعا غم انگیز و دردناک میشه ..من خودم اون صحنه که دیدم برزو نرفته سولاریس واقعا اشک شوق تو چشمام حلقه زده بود ! پ.ن:به همه ی جوشش ها و خروش ها و سوفسطاگرایی ها و شکاکیت ها و یقین ها وتفکرات فلسفی درونم سکوت میکنم ...سکوت ... *نقاشی از :سالوادور دالی. + نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 16:35 توسط دست های نگین |
**سخن گفتن سقراط با دوستان به هنگام نوشیدن شوکران اثر"ژاک لویی داوید"(سبک نئو کلاسی سیسم). به گوشه گوشه ی این نقاشی خوب دقت کنین...
دردناک نیست ؟... پ.ن:وقتی اینجا کسی نیست حرفامو بفهمه پس بهتر نیست زیپپه دهنمو بکشم ؟! + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 13:59 توسط دست های نگین |
آسمونمون یه مقداری تیره ست .(عین وقتایی که از خواب پا میشین و گوی زمان و مکان از دستتون در رفته و نمیدونین شبه یا روزه !) کسی نمیدونه قراره شب روز بشه یا روز شب بشه . این یعنی زندگی کردن توی شک...توی یه شک دائمی ...همش منو یاد بحث امکان ذاتی می اندازه . بین وجود و عدم ...نه نه بین سیاهی و سفیدی بازم نه بین شب و روز رابطه تساوی وجود داره .و باید کسی این حالتو از تساوی خارج کنه . یه کدوم از وزنه ها سنگین تر بشن و درنهایت یا شب بشه یا روز .
من کشته مرده ی از این جور وصف های بی نظیر خودم هستم ...نویسندگی این نیست که حرفا رو تو کاغذ بیارین...یا تو وبلاگتون بنویسین...نویسندگی اینه که توی هر لحظه از زندگیتون که نفس میکشین ذهنتون از جمله های جالب و ادبی بارور بشه .و این تنهایی میخواد .نه تنهایی ظاهری چون به ظاهر آدما همیشه تو جمع های مختلف با همن .مهم قلباشونه که احتمالا از هم دوره. پ.ن : به امتحانش می ارزه . + نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388 14:8 توسط دست های نگین |
انگار راستی راستی تابستون تموم شده و باید به پادشاه فصل ها سلام کنین .اما نگران نباشین .چون اگه خوشحال باشین بهتون تبریک میگم که اینقدر شجاع هستین ! و میگم که بهتون افتخار میکنم . و اگر نه بازم نگران نباشین . هیچ چیزی مثل پاییز گذرا و رفتنی نیست . چون فقط یه مرحله از برهه ی زمانیه که میخواد به اوج برسه .با رسیدنه بهار همه ی این خواب ها تلاطم ها و ماجراها تمام میشه و به اوج میرسه ... شایدم شروعی دوباره باشه ! شاید خیلی هاتون هنوز باورتون نشده باشه که پاییز اومده...به قول بعضیا آخه همه چیز همونطوره اما هیچ چیز مثل سابق نیست ؟ شایدم هست ؟ شایدم چیزی بین این دو . پاییز شاید از نظر بعضیا فصل ناراحتی و خواب و نگرانی باشه . اما نه واسه ماها که به اوج آرامش و هیجان پاییز اعتقاد داریم. نگران نباشین که درسا داره شروع میشه.بلکه باید هیجان زده و خوشحالم باشین چون قراره دوباره روح و زندگیتونو تو صفحه های کتابا و پاییز جاری کنین ! برای آغاز فقط کافیه کفش های پاشنه بلندتونو ! در بیارین و روی یه صندلی کنار یه پنجره ی بزرگ بشینین و به زیبایی سحر انگیز پاییز خیره بشین ! تا خوابتون ببره .یه خواب سوررئالیستی .که بیداریش وقت بهاره .فقط همین کافیه . + نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388 20:38 توسط دست های نگین |
|